خرید بک لینک

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شیشه آب را سر بکشم
چیزی از پنجره بپرسم؟
چه بپرسم دیگر؟

خواب مرا نمی برد
می آورَد
تو را می آورَد
بی آنکه باشی . . .

[ پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 12:25 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 1:53

مزاحم نشو ... آنقدر دلم برایت تنگ شده که حاضرم زندگی ام را بدهم فقط یک بار دیگر صدایت را بشنوم...کنج این اتاق مینشینمهی شماره ات را میگیرم...بلکه جواب دهی بگویی جانم...اما هر چی این لعنتی زنگ میخورد جواب نمیدهیاصلا یار جانم......تو جواب بده بگو شما؟؟نمیشناسمتان...!!اصلا جواب بده کلی ناسزا تحویلم بده

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 1:53

حرفهای تو ...

رفتم
نخواست که بمونم
صدایم نکرد
نگفت : نرو، برگرد !
و من رفتم !
رفتم به سوی تنهایی
و انتظار شنیدن صدای او
که بگوید دوستت دارم برگرد . . .

[ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 4:30 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 1:53

سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت: 2:27 توسط:فراموشم کردی نازنین...

انگار
آن برگ زردی بودم
که به التماس ِ ماندن
به درخت زندگی چنگ می انداخت...
پر از هوای افتادنم این روزها..

[ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 23:7 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 1:53


گاهی
آدم دلش فقط
یک دوستت دارم میخواهد
که نمیرد!

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 5:22


صبح
ظهر
شب
صبح
ظهر
شب...
کپسول های نبودنت را سر وقت میخورم
نگران نباش...

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 5:22

اینم شعر تولد پارسالت، که البته با یکی دو ماه تأخیر بهت دادم ... صبح شد،اندوه از چشمان غمبارم پریدشاپرک بر روی ماهت بوسه ای کرد و پریدغنچه نشکفته از شوق وصال روی توخنده ای بر پلک های نازکت کرد و پرید قاصدک کز این خبر سرگشته و حیران شدههمچو مجنون بی خبر،عزم سفر کرد و پرید قمری پر بسته از کنج قفس بیدا

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 18:19

فکرش را بکن ...


فکرش را بکن؛
بگویی صبر کن تا دکمه های پیراهنت را خودم ببندم...
سرم را بالا بگیرم و تو شروع کنی به بستن؛
از پایین تا بالا یکی را جا بیندازی.
اخم کنم!
مرا ببوسی...
و با خنده بگویی دوباره !
فکرش را بکن؛
بگویم بنشین تا ناخن هایت را خودم لاک بزنم !
از راست به چپ یکی را جا بیندازم.
اخم کنی!
ببوسمت...
و با خنده بگویم دوباره!
فکرش را بکن چه خاطرات اتفاق نیفتاده ی زیبایی داریم ما!

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 15:0 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 16:13

جای خالی ات ...


امـروز نبودی اما خیلی چیزها بود
مـــن بودم
بـــــــاران بود
چـــــــــتـــر بود
بغـــــــــــــــض بود
هـمراه همیشگی ام هم بود
جای خالیـت را می گویم ...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 19:37 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 16:13

از این به بعد سعی میکنم بیشتر شعرای خودمو بذارم...امیدوارم دوست داشته باشی فقط ... صبح من رخ بنما٬موسم وصل یار استدل پژمرده ی من همچو گلی بیمار استتو بکش بر سر من دست نوازش ای دوستدیده ام خیس و تنم خشک و دلم تبدار است سالها دل به تماشای نگاهت هر روزپشت آن طاق فلک منتظر دیدار است پلک برهم نزد و خیره

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 16:13

باجه ...


قرار نبود برگردد
قرار بود نرود
من اما پشت به تمام این قرار ها
احساس میکنم
هنوز یک نفر دارد با من خداحافظی می کند
پشت تمام گوشی های تلفنی
که از باجه آویخته است ...

[ سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 12:32 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 7:18

خواب ماندم لحظه ای،دنیای من تاریک شدماه شب های سیاهم،مثل مو باریک شد من نفهمیدم چگونه پلک هایم وا نشدیا که در رؤیای من فصل پرستوها نشد رفته بودی تو،تمام هستی من رفته بودجان من از عضو عضو پیکرم در رفته بود خواب بودم یا که بختک روی جسمم خفته بوددرد می کرد استخوان هایم،زبانم بسته بود گوش هایم سوت میزد،

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 7:18

شبها بنظرم اطاقم کوچک میشود و مرا فشار میدهد ...

آیا در گور همین احساس را نمیکنند؟

آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 7:18


در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد ...

تمام شب آنجا
ميان سينهء من
کسی ز نوميدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست

کسی تــو را می خواست ..

[ پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 21:7 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27

عشق ... عشق جادو ميكندناگهان تو را ميبرد به جهاني كه مال تو نيستتو را گم ميكند در دنياي كه بلدش نيستيعشق جادو ميكندو زندگي سهم ادم هاي عاشق نيستعشق دائمن تو را در نقطه بين مرگ و زندگي نگه ميداردلحظه اي از او خبر نداشته باشيلحظه اي دير جوابت را بدهدمرگ است و وقتي ميبينيش زندگي استعشق سن و سال نداردجو

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27

صبر ...


من صبورم اما
به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را
به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما
چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزونم
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی رنگ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما
آه، این بغض گران
صبر چه می داند چیست...

[ شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 8:49 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27


بغض اگر خوردنی بود که
مکافـات نداشتیم !

میمانَد
رسـوب میکند
در خاطرات ...

در تک تکِ مکث ها و سکوت ها
از هر آهنگ و شعر غمگینی
تغذیـه میکند
تا بزرگ شود ...

بزرگ تر که شد
دیگر
تو بغـض نداری !
بغض
تـو را دارد ...

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27

امید ...


صبحی دیگر است
و من آمده ام.....
با "صبح بخیر"ی دیگر
و با سینی صبحانه ای در دست....
که طعم شیرین عشق دارد
و بوی دل انگیز امید
"امید به شروعی دوباره "
اینبار اما....
چای را تو بریز!
فنجان دلم...
خالی از گرمای دوست داشتن توست.
گرمم کن.....
دوستم بدار!

[ یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 12:26 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27

حسرت ... اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقت

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27

من ...


باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دلداری اش بدهم که فکر نکند
بگویم که میگذرد که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
"من" خسته است!!

[ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 2:13 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27

برگرد، عاشق ترین همدرد

آخر چگونه از خیالت بگذرم

برگرد و غمگینم مکن ...

شب ها، ای آخرین رؤیا

من بی تو از رؤیای خود تنهاترم

تنها تر از اینم مکن ...

[ چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 10:38 ] [ آدم الکی ] [ ]

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:27

صفحه بندی